«یاد حماسه ها» برادر کوچک شما عباس بابایی هستم
او یک سر طناب را به ماشین بست، سر دیگر را به دور کمر خودش و ماشین را کشید. ناگهان چند ماشین سواری و نظامی کنار ما ایستادند و همگی گفتند:« جناب سرهنگ سلام،کمک نمی خواهید؟»
به گزارش خبرگزاری حیات، قرار ما باشد، دنبال کردن خاطراتی از خاطره ها، که باعث جلای روحمان می شود و خلوت دلمان را صفا می بخشد. برای مرخصی به زادگاهم رفته بودم. پس از مراجعت به پایگاه، خانواده ام را در مقابل منزل پیاده کردم و برای انجام کاری قصد رفتن به خارج پایگاه را کردم. ماشین روشن نشد. به تنهایی مسافت زیادی را هل دادم . نزدیک غروب بود وکسی نبود که به کمک من بیاید،لذا تا مقابل مسجد پایگاه ماشین را کشاندم. یک نفر از مسجد بیرون آمد. وقتی مرا با آن حال دید،به طرفم آمد. سلام کرد و موضوع را جویا شد،گفتم:«ماشین روشن نمی شود» گفت:«طناب در ماشینت داری ؟ » گفتم:« طناب برای چه می خواهی؟ » گفت:« می خواهم ماشینت را بکسل کنم.» گفتم: «شما ماشین نداری که ماشین مرا بکسل کنی! » گفت:« عیب ندارد، اگر طناب داری به من بده.» داخل ماشین را جستجو کردم.مقداری طناب پیدا کردم وبه او دادم.او یک سر طناب را به ماشین بست،سر دیگر را به دور کمر خودش وماشین را کشید.من خیلی اصرا کردم که او این کار را نکند،اما حریف او نشدم.خلاصه مقداری ماشین را به همین حالت کشید، ناگهان متوجه شدم چند ماشین سواری ونظامی کنار ما ایستادند وهمگی به او گفتند:« جناب سرهنگ سلام،کمک نمی خواهید؟» وقتی دیدم همه او را جناب سرهنگ خطاب می کنند، عقب عقب رفتم وافتادم داخل جوی آب.وی آمد ودست مرا گرفت،از جوی آب در آورد وبا خنده گفت:« چرا داخل جوی آب رفتی، می خواهی شنا کنی؟ » با ترس وخجالت گفتم: «جناب سرهنگ ببخشید،شما را نشناختم!» گفت:« به من نگو جناب سرهنگ، من الان یک آدم مثل تو هستم.»بعد گفت:«این طوری نمی شود،باید صبر کنیم تا یک ماشین دیگر بیاید واین ماشین را بکسل کند.» همین طور که منتظر ایستاده بودیم وبا هم صحبت می کردیم، گفت: «ماشین ژیان را چند خریده ای؟» گفتم:« با قرض و وام خریده ام،اما کوپن بنزین ندارم تا کارکنم وکمی کمک خرج من باشد.» بعد گفتم:« جانب سرهنگ اسم شما چیست؟» گفت:« برادر کوچک شما عباس بابایی هستم.» تا گفت عباس بابایی وفهمیدم فرمانده پایگاه است، تمام بدنم از خجالت و شرمندگی توام با ترس،خیس عرق شده بود.نمی دانستم چه کار باید بکنم.هر طور بود ماشین را به کمک یک ماشین دیگر روشن کردیم.وقتی شهید بابایی می خواست برود گفت:« فردا بیا دفتر من، با شما کاری دارم.» گفتم:« اطاعت می شود.» به منزل برگشتم وموضوع را به همسرم گفتم.هر دو نفر ما فکر می کردیم که فردا حسابی مرا مواخذه می کند.به همین خاطر فردا اول وقت رفتم اداره و مرخصی گرفتم که نروم دفتر فرماندهی.اما گویا او به شعبه ما تلفن می کند و وقتی متوجه می شود که من مرخصی گرفته ام،می گوید هرطور شده مرا پیدا کنند وبه دفترش بفرستند. وقتی به منزل ما آمدند وگفتند فرمانده پایگاه با من کار دارد،با خودم گفتم کارم تمام است. همراه آنها به دفتر شهید بابایی رفتم.بعد از سلام واحوالپرسی دستور داد برایم چای بیاورند.پس از نوشیدن چای،اجازه خواستم بروم. پنهانی چیزی را داخل دست های من قرار داد.وقتی از دفتر ایشان بیرون آمدم،دیدم مقداری کوپن بنزین است. به روایت: حمید احمدی